
تجارت در بازار دنیا
در ادامۀ بحث ادب توحید (جلسۀ 31، 9 صفر ۱۴۴۲) به تبیین موضوع تجارت در بازار دنیا میپردازیم.
آنچه گفتیم و شنیدیم از دین، توحید، امامت، ولایت، عدل و معاد، ما را به مقامِ نامعلومی انسان رساند. در این میان انسان با داشتن چهار مرحله از مراتب هستی، در طی مسیر، هویت معلومی ندارد؛ چون سازندۀ هویت، خود انسان است. لازم به ذکر است، هویتی که خداوند برای انسان خواسته، رسیدن به مقام خلیفگی است.
روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود / به کجا می روم آخر ننمایی وطنم
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بود است مراد وی از این ساختنم
جان که از عالم علوی است یقین می دانم / رخت خود باز بر آنم که همان جا فکنم[1]
این سوختنها از آن است که این رختهای کاذب را از تن بکَنیم و بسوزانیم و با رختی که در ازل بر تن کردیم از اسماء و صفات بهسوی خدا برگردیم.
به فرمایش مرحوم مظفر علی از شاگردان مکتب امام رضا(علیهالسلام): مثَل آدمی این است که سوار بر اسبی بوده باشد و آن اسب مشغول چِرا است و سیرکنندۀ انسان روح اوست.
در این مثال، اسب روح حیوانی است، چراگاه، نفس نباتی و زمین مرتبۀ جمادی است. انسان هم هیچ تعینی ندارد؛ چون از عالم امر و لاتعین است که همان عالم عقل و وجود ماست که بر این اسب سوار شده است. آن اسب در چراگاهش چِرا میکند تا نفس به سوی عالم امرش حرکت کند.
در این سیر، روح، سوار بر روح حیوانی میشود. روح حیوانی سوار بر مرکب نباتی میشود. نفس نباتی یا روح نباتی سوار بر مرکب جمادی میشود؛ یعنی بر زمین سوار میشود و خداوند در هر چهار مرتبه، بینهایت، مایحتاج ما را، در این عالم برای ما فرستاده است. عقل داده تا تاجر باشد. نفس داده تا شریک این تاجر باشد و تنها مسیر را نرود. اعضا و جوارح داده تا خدمتکار و شاگردانش باشند. عمر داده که سرمایه باشد. با همۀ این امکانات، ما را به بازار دنیا برای تجارت و زراعت روانه کرده است. در سورۀ صف حقتعالی میفرماید: "یَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا هَلْ أَدُلُّكُمْ عَلَىٰ تِجَارَةٍ تُنْجِيكُمْ مِنْ عَذَابٍ أَلِيمٍ"[2]. بر اساس این آیه مشخص است که ایمان آوردن تنها کافی نیست؛ بلکه بعد از ایمان آوردن انسان را به تجارتی دلالت میکند که نجاتدهنده از عذاب دردناک است. این عذاب دردناک همان "كَيْفَ أَصْبِرُ عَلَىٰ فِرَاقِك"[3] است. این فراق همان دوری از هویتی است که انسان استعداد رسیدن به آن را دارد و خدا آن را برای انسان خواسته ولی از رسیدن به آن باز میماند.
در آیۀ بعد در همین سوره دربارۀ جهاد با اموال سخن به میان آمده است[4].
شریعتمدارانی هستند که ذرهای از فروعاتشان ترک نمیشود و با حدیث و روایت زندگی میکنند؛ اما اگر پردهها باز شود میبینند چقدر آتش در مالشان شعلهور است که نماز، روزه، خمس و زکاتشان را میسوزاند. انصافاً اوج جهاد در اموال ما، بخشیدن از اضافۀ اموالمان است. چقدر میتوانیم از اصل مال ببخشیم نه از زوائدش؟
اغلب اینگونه هستیم که برای خودمان شأن و حقوقی قائلیم؛ ولی اگر فردی به لحاظ ظاهری از ما پایینتر باشد آن حقوق را برایش قائل نیستیم و انتظار داریم دیگران عزت و حرمتی خاص برایمان قائل باشند. فقط خودمان را قبول داریم و از بالا به دیگران نگاه میکنیم. به همین دلیل در هر مرتبهای، فکر میکنیم زیر دست ما یا آن کسی که قبولش نداریم یا کسی که با ما درست رفتار نکرده است، هیچ حق و حقوقی ندارد و حال باید در هر زمینهای نسبت به او بدبین باشیم... . این هم یک هویت است که با اختیار و بینش غلط ممکن است انسان برای خود بسازد و اینگونه است که هرکس برای خودش یک هویت خاصی دارد.
در هستی جریانی به نام اتحاد جاری است؛ میبینیم که شب و روز، ماه و ستاره و خورشید و... با هم هرگز نمیجنگند؛ اما از آنجا که ما خود را تافتۀ جدا بافته میدانیم، با همه چیز سر جنگ داریم! در خلوت خودمان خوبیم؛ اما کافیست فقط دور هم جمع شویم یا در تضادها و جمال و جلال بالا و پائین شویم. حتی در میان ما مؤمنان این موضوع وجود دارد و نمیتوانیم با هم به وحدت برسیم و مدام با هم در جنگیم.
انسان هویت اصلی خود را در وحدت بهدست میآورد. برای همین هم در سیر صعود هر نفسی درجات و درکات مخصوص خود را دارد، در حالی که در سیر نزول اینگونه نبود؛ لذا جناب صدرا با این بیانات به این نتیجه میرسد که انسان یک موجود پایانیافته نیست و در نوع خودش هیچ وقت محدود و محصور نمیگردد. عرفا به این امر میگویند «لایقف»[5].
مردم فکر میکنند که انسان حقیقتش هیچ تغییری نمیکند و ثابت است. اما اینطور نیست و انسان ثابتی است که هویتش در چهار مرتبه در سریان و جریان و بالا و پایین شدن است؛ یعنی حد معینی نمیشود برای انسان در نظر گرفت؛ چه برای ظاهرش، چه برای باطنش.
همانطور که ما برای ظاهرمان اصلاً حد معینی نمیتوانیم در نظر بگیریم و نمیدانیم فردا با یک تب چه اتفاقی برایمان میافتد. ما حتی برای سلامتی جسممان و ماندگاری جسممان نمیتوانیم حدی قرار بدهیم و بگوییم چند سال با این حال زندگی خواهیم کرد، برای باطنمان هم به همین ترتیب است و هر «آن» در معرض تغییر و تحولیم.
هیچ موجودی سنخیت تام با خدا ندارد؛ ولی انسان کاملترین، بیشترین و جامعترین سنخیت را با حقتعالی دارد و میتواند به مقام خلیفةاللهی برسد یعنی هرچه خدا میکند او بکند؛ البته بیذات، بیتفویض و بیاستقلال. یعنی همیشه و پیوسته، وابسته به حضرت حقتعالی است؛ لذا علیالاتصال در رجوع است و مدام باید مراقب و مواظبِ دین الهی در نفسش باشد و نفسش را بپاید.
در این مباحث دانستیم که ما فعلیت محض نیستیم، هویت محض هم نداریم، هر لحظه ممکن است همۀ آنچه را که بهدست آوردیم از دست بدهیم. این سیر خلقت است؛ لذا باید خود را در میادین گوناگون پیدا کنیم و ببینیم که هویت ما چیست و بدانیم این هویت ثابت نمیشود و همین طور در تغییر و تحول است. پس علیالاتصال ما در رجوع و در قیامتیم؛ و باید علیالاتصال به دید ولایت کار کنیم.
با نظر خودمان، با فکر خودمان، از جمادیت، از نباتیت، از حیوانیت، از انسانیت، از ملکیت، از جنیت، از عبادت، از هیچ چیز نگاه نکنیم. بلکه خودمان را در ضعف، ضعیفترین، در قوت با تکیه به خدا قویترین ببینیم.
بحث را همین جا به پایان میرسانیم؛ البته بحث در آداب فروع ادامه دارد. إنشاءالله همیشه در تجارتِ با "نصر من الله و فتح قریب" برای ظهور حضرت حجت(عجلاللهتعالیفرجه) باشیم.
[1] - دیوان شمس مولوی، غزل 54.
[2] - سورۀ صف، آیۀ 10.
[3] - مفاتیح الجنان، فرازی از دعای کمیل؛ چگونه دوریات را تحمل کنم؟
[4] - سورۀ صف، آیۀ 11: " تُؤْمِنُونَ بِاللهِ وَ رَسُولِهِ وَ تُجاهِدُونَ في سَبيلِ اللهِ بِأَمْوالِكُمْ وَ أَنْفُسِكُمْ ذلِكُمْ خَيْرٌ لَكُمْ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ"؛ به خدا و رسول او ایمان آرید و به مال و جان در راه خدا جهاد کنید، که این کار (از هر تجارت) اگر دانا باشید برای شما بهتر است.
[5] - بدون انتها و پایان.
نظرات کاربران