
قرآن، تجلی خدا
در ادامهٔ بحث «انس با قرآن» (جلسۀ یازدهم، 11 رمضان 1434) به تبیین موضوع «قرآن، تجلی خدا» میپردازیم.
در جلسهی قبل، قدری از تجافی و تجلی گفتیم. حال میخواهیم ببینیم اگر تجلی در مسیر نزول انجام گرفته، جلوات چگونه باید با رفع و دفع حدود و قیودات که همان تسبیح و تنزیه ذات حقتعالی است، سیر صعود را طی کنند.
حضرت علی(علیهالسلام) در خطبهی 147 نهجالبلاغه میفرماید:
"فَتَجَلَّی لَهُمْ سُبْحَانَهُ فِی كِتَابِهِ، مِنْ غَیرِ أنْ یَكُونُوا رَأوْهُ، بِمَا أرَاهُمْ مِنْ قُدْرَتِهِ وَ خَوَّفَهُمْ مِنْ سَطْوَتِهِ."
پس خداوند تجلی کرد بر آنان [انسانها] در کتابش، بدون اینکه او را ببینند، به آنچه از قدرتش به آنان نشان داد و از قهرش، آنان را ترساند.
خداوند در کتابش قرآن، بر مردم، تجلی کرده است. اما آنان در جایگاهی که این جلوهی متجلی را دریافت کردهاند یعنی در ناسوت، نمیتوانند او را ببینند؛ ولی بطن کلام الهی، قدرت او را نشان میدهد. پس کتاب خدا، هم میتواند خدا را نشان دهد، هم نمیتواند! علامه جعفری در توضیح این کلام مولا مینویسد:
«درست است که مردم با بعثت پیامبر اکرم(صلّیاللهعلیهوآله) خدا را با چشم سر ندیدند - و این یك امر محال است-، ولی کلمات خداوندی در قرآن مجید، تا آنجا که مردم بتوانند از استعداد خدایابی خود استفاده کنند، خدا را برای آنان قابل شهود ساخت.»[1]
البته به هر حال، خدا در ذات غیبیاش قابل شهود نیست؛ اما در ظهور اسماء و صفاتش میتوان او را دید؛ چنانکه حضرت امیر(علیهالسلام) میفرماید:
"الْحَمْدُ لِلَّهِ الْمُتَجَلِّي لِخَلْقِهِ بِخَلْقِهِ وَ الظَّاهِرِ لِقُلُوبِهِمْ بِحُجَّتِهِ."[2]
یعنی خدا تجلی کرده و با حجّتش، بر قلبهای آنان ظاهر شده است. شرط شهودش چیست؟ قلب پاک و درون تصفیهشده از آلودگیها، رذایل و تعلقات؛ قلبی که آنچه مربوط به ماده است، در آن وارد نشده و از تعلق به جاذبههای حیوانی و وجهالخلقی که به نیازهای دانی مربوط میشود، خالی است.
در ادامهی عبارات خطبهی 147 آمده است:
"وَ كَیفَ مَحَقَ مَنْ مَحَقَ بِالْمَثُلاتِ، وَ احْتَصَدَ مَنِ احْتَصَدَ بِالنَّقِمَاتِ."
و اینكه چگونه با كیفرها، کسی را كه باید، نابود كرد و با نقمتها، درو نمود!
در واقع مزرعهی هستی ما، دو جنبه دارد: یک جنبه که وصل به عینالوجود است و جنبهی ماهیت که فانی است. جنبهی اول، درو شدنی و از بین رفتنی نیست؛ که خدا، آن جنبه را با جلوات قدرت و زیباییهایش در قرآن نشان میدهد. اما جنبهی فانی، همان خودیها، نواقص، رذایل، فرعونیتها و نمرودیتهاست که در سطوت و قهر الهی، تجلی مییابد و نابود میشود. و قرآن که آیینه و شناسنامهی وجود انسان است، این هر دو جنبه را به خوبی نشان میدهد و انسان را از بُعد فانی، تنذیر میکند و میترساند.
پس انس با قرآن، این است که با ورود در آن، از خود دانیمان بترسیم و تمام جلوات فانی را در جنبههای فردی و اجتماعی، ببینیم؛ و در عین حال، جلوات خدا و وجود را هم بیابیم. بدانیم تصوراتی که از "خود" داریم، شأن و شئونی که برای خود قائل هستیم، اقبالهایی که خوشی و ادبارهایی که ناخوشی میپنداریم، و هر چه که از توهم، خیال و فکر محدود خودمان ریشه گرفته باشد، درو میشود.
به هر حال، حقایق نورانی قرآن برای تکتک انسانها، قابل شهود و دریافت است؛ و این استعداد، در تمام انسانها وجود دارد. دریافت قرآن، به معنی عینیت بخشیدن و اتحاد با حقایق آن در تمام جلوات جمال و جلال الهی است؛ یعنی دفع و رفع توهمات و عوامل ظهور جلال و جذب جمال و زیباییها؛ "یُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ"، یعنی تسبیح خداوند از صفات سلبی و ظهور صفات ثبوتی. پس در انس با قرآن، باید آنبهآن زشتیهای افعال و اوصافمان کنار رود و به جای آن، زیباییهای اسماء و فضایل بنشیند؛ باید اندیشههای غلط، خرافات، کوتهفکریها و حسابگریهای سود و زیان جزیی دفع شود و توحید و ولایت در جانمان تبلور یابد.
امام(علیهالسلام) در ادامهی کلام گهربار خود، از مهجور ماندن قرآن در آخرالزمان میگویند:
"وَ إنَّهُ سَیَأتِی عَلَیكُمْ مِنْ بَعْدِی زَمَانٌ... فَلَمْ یَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إلاَّ اسْمُهُ وَ لایَعْرِفُونَ إلاَّ خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ."
و همانا بعد از من زمانی برای شما خواهد آمد که... از قرآن نزد امت، جز اسمش باقی نمیماند و آنان جز خط و إعرابش را نشناسند!
البته منظور، این نیست که قرآن از بین میرود؛ بلکه مردم از آن، فاصله میگیرند و دیگر کسی از صفتِ آیینه بودن قرآن استفاده نمیکند. قرآن در جلدها و نوشتارهای گوناگون به چاپ میرسد، ادبیات و توضیح و تفسیرش فراوان میشود؛ اما حقایقش، نقشی در زندگیها ندارد. دستورالعملهای قرآنی، رها میشود و اقتصاد، فرهنگ، اخلاق، ارتباطات و هیچ یک از آداب زندگی، قرآنی نیست؛ اما آداب تمدن اومانیسمی و سکولار غرب، مو به مو پیاده میشود! اما با این حال، امام(علیهالسلام) در ادامه میفرماید:
"أیّهَا النَّاسُ، إنَّهُ مَنِ اسْتَنْصَحَ اللهَ، وُفِّقَ وَ مَنِ اتَّخَذَ قَوْلَهُ دَلِیلاً، هُدِی لِلَّتِی هِیَ أقْوَمُ."
ای مردم، همانا کسی که از خدا طلب نصیحت کند، توفیق خواهد یافت و هر که کلام او را راهنمای خود بگیرد، به راه استوارتر هدایت خواهد شد.
پس کسی نمیتواند توجیه آورد که در زمانی که قرآن چنین مهجور مانده، راه هدایت بسته است! چون حتی در همین زمان که جلوات کاذب شیطان و مانور کفهای باطل، آن قدر زیاد شده که جمال و نور در خفا رفتهاند و ظلمت جهل و غفلت و هوای نفس، حاکم شده است، اگر کسی با صدق از خدا بخواهد و زندگیاش را با کلام خدا مدیریت کند، حتماً راه را مییابد.
و شاید در چنین زمانی، همین یک آیه به عنوان نصیحت، برای رستگاری او کافی باشد که: "لِكَیلا تَأسَوْا عَلی ما فاتَكُمْ وَ لاتَفْرَحُوا بِما آتاكُمْ"[3]. توضیح، آنکه مراتب وجود، مثل لایههای تودرتوی پیاز است، که پوست آن، دور انداختنی است. پوست پیاز، به خودی خود ارزش ندارد و لذا بودن یا نبودنش نباید ما را خوشحال یا ناراحت کند. ولی متأسفانه ما به همین پوست پرداختهایم و تمام هستی و لذت و کمال خود را در همین دیدهایم؛ یعنی ماهیت، دنیا و بدن و نیازهای آن.
هیچ یک از ما نمیتوانیم جلوی پیر شدن، بیماری، بلایای طبیعی و مرگ عزیزان خود را بگیریم و اگر تلاشی در این زمینه انجام دهیم، فقط وقت و انرژی از دست دادهایم و به جایی نرسیدهایم. همهی ما به این نتیجه رسیدهایم که در دنیا، همه چیز نمیتواند مطابق میل ما باشد. پس حال که دنیا، خود را از ما آزاد کرده و حوادثش را جدا از میل یا بیمیلی ما تنظیم میکند، ما هم از دنیا رها شویم و در بند اقبال و ادبارش نباشیم. وگرنه شخصیتمان زیر چنگالهای درندهی حوادث و توهمات، متلاشی خواهد شد!
اما چه کنیم که از ادبار و اقبال دنیا تأثیر نگیریم و دلبستهی جلوات آن نشویم؟ این را با یک مثال، روشن میکنیم. زیبایی صوری، یکی از شئون حیات طبیعی است. برخورد توحیدی با زیبایی، این است که زیبایی جزیی و محدود را جلوهای از جمال خدا ببینیم و دلبستهی آن زیبای حقیقی و جاودانه شویم؛ در این صورت، از دست رفتن جلوه، تأثیری در ما ندارد. اما اگر این زیبایی را بدون اتصال به مبدأ آن که اسم جمیل خداست، ببینیم، به همین محدود، دل میبندیم و شخصیتمان با زوال آن از بین میرود.
نصیحت دیگر قرآن در این زمان، این آیات است: "وَ أنْ لَیسَ لِلإِنْسانِ إلاَّ ما سَعٰی. وَ أنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرٰی."[4]
البته درست است که خداوند، خالق و مربی عالم است و همه چیز از آنِ خدا و در دست اوست و او هر چه را در مسیر قرب و سعادت، مورد نیاز بوده، در وجود انسان به ودیعه نهاده است؛ اما هماو، این اختیار را به انسان داده که در مسابقهی بندگی و سعادت، نحوهی حرکت خود را انتخاب کند و برای انتخاب خود، تلاش نماید. بر این اساس، بندهی مؤمن و موحد باید بتواند بین تلاش و توکل، جمع کند و دستاورد او در این مسیر، میزان سعی و حرکت وجودش در این مسابقه است.
[1]- ترجمه و تفسیر نهج البلاغه، ج24، ص198.
[2]- نهج البلاغه، خطبه 108 : سپاس، خدایی را که با خلقش بر خلقش تجلی کرده و با حجتش، بر قلبهای آنان ظاهر شده است.
[3]- سوره حدید، آیه 23 : تا بر آنچه از دستتان رفت، افسوس نخورید و بر آنچه به دستتان آمد، سرخوش نشوید.
[4]- سوره نجم، آیات 39 و 40 : و نیست برای انسان، جز آنچه سعی کرده؛ و سعی او به زودی دیده خواهد شد.
نظرات کاربران